آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه13شهریور95(آن چه گذشت)

تولد پسرکمان از آنجا که همزمان با مسافرت مان به شمال شد لذا تولدی کوچک برایش گرفتیم که جزییات و تصاویر آن در پست های قبل به سمع  و نظرتان رسید. اما از آنجا که خانواده همسرجان برایشان تولد نگرفته بودیم بر آن شدیم که مجلسی من باب تولد برای پسرکمان مهیا کنیم و اینچنین شد که جمع ضربتی های عزیز در 4 شهریور در منزل مان گردهم آمدند. روزی که آویسا با پدر گرامش تشریف بردن اداره به خاطر دخترک رئیس محترمشان که چند صباحی  بود دلشان می خواست آویسا برای بازی با پدرجانشان بروند اداره و به دلایلی من و همسرجان مخالف بودیم  ولی آنروز به خاطر تلفن رئیس شان با خودشان بردند و همانطور که حدس زده بودیم کشمکشی بود بین شان و در آن میان آوی...
13 شهريور 1395

شنبه 30مرداد95

سلام به همه دوستان خوبم و گل های کوچک خودم . گرمای تابستان داره زورای آخرش رو میزنه و صبح ها هوا کمی خنک شده. آویسا خانم مراحل اولیه ثبت نام خودش رو انجام داده البته با هزار مکافات آزمایش و نمونه گیری و نتیجه آزمایش  و کمبود ویتامین دی و زدن آمپول کلاً پروژه ای بود برای خودش. کلاس شنا آویسا خانم هم همچنان پابرجاست که اونم برنامه  ایه برای خودش. همیشه باید قبل شروع کلاس با آویسا خانوم صحبت کنم  تا کلاس  رو جدی بگیره. در یکی از روزهای مرداد هم بردمش و موهاش رو کوتاه کوتاه کردم. اولش پشیمون شدم ولی بعدش دیدم چقدر راحت شد بچه م.هم برای خودش راحته هم وقتی میره استخر. علی کوچولو هم این روزا حرف زدن...
30 مرداد 1395

شنبه 16مرداد95(باقی عکس های تعطیلات)

اینم عکس های دنیای بازی و عکس پرسنلی جیگرم... دنیای بازی این روزها پستانک را از علی گرفتیم و ایشان عین آمار موقع خواب بعد از تناول شیر می گوید:مامانی!پوسوئک. اینم روش جدید خودش که جایگزین پستونک کرده پا در کفش بزرگتر کردن یعنی این   ...
16 مرداد 1395

شنبه16مرداد95(تعطیلات تابستان 95)

تابستان خود را چگوه گذراندید... اولاً همه دانش آموزان میدانیم که که تابستان فصلی گرما و تعطیلی مدارس است و ... یادش بخیر انگار همین  دیروز بود و چه زود درگیر امروز شدیم و چشم به راه فردا ثانیه  های زندگیمان را می گذرانیم. گاهی به شادی گاهی به غم گاهی آرام و گاهی طوفانی. گاه با گلکانمان گاه به تنهایی... انشاءالله هر چه باشد خوش باشد و هر جا هستید خوش باشید. تعطیلات تابستان امسالمان از 31تیر آغاز شد و قرار بر 10 روز تعطیلی و البته بعداً به دلیل بی برنامگی مهد عزیز به دوهفته افزایش یافت . اول قرار بر مسافرت بر دهه اول بود و با بوجود اومدن ملاحظاتی به هفته دوم موکول شد. ثبت نام دخترکمان در پیش دبستانی و با...
16 مرداد 1395

دوشنبه21تیر95

بعد سفری سه روزه و پرترافیک اومدیم تهران. با اینکه به قول خودمان خیلی زرنگی کردیم و یه روز زودتر مرخصی گرفتیم که زودتر بریم و زودتر برگردیم تا به ترافیک نخوریم و چقدر هم به ترافیک نخوردیم.جاده های شمال کم مونده بود بترکه .من که کم کمداشتم قاط میزدم علی عزیزم که آخراش بی طاقت شده بود. خلاصه رفتیم شمال . ولی به جاش همش بارون بود و خنکی و آدم به وجد میومد. ولی داخل شهر پرترافیک و نمیشد  کاری کرد. البته خداروشکر روز اول بابا رضا آویسا خانم رو برد ساحل شن بازی. خوب شد رفت و شن بازی کرد چون با ترافیک روزای بعدش نمیشد جایی رفت.  دختر و پسرمان هم کلهم در حیاط خانه باباحاجی پلاس بودند و همش دور ش...
21 تير 1395

شنبه 12تیر95

سلام به همه دوستان خوبم به گلکان خودم و به هوای گرم تابستان که هر روز گرمتر می شود و طاقتمان طاق تر و مبهوت در این میان که چه کنیم و دقیقاٌ در گرمای ظهر باید به دنبال گلکانم بروم  و بعد آن به دنبال بابا رضا و درمیان فاصله ای است که مجبورم در حیاط مهد منتظر بمانیم تا آنها کمی بازی نمایند تا آقای پدر کارشان تمام شود که بعد ما برویم دنبالشان. البته این خود زمانی است برای آویسا خانم و علی آقا تا کمی بازی بنمایند. علی که کل بازیش به بدو بدو و آویسا هم به کوبیدن کپه خاک مشغول می باشند. آویسا خانم تقریباً کلاس شناشان دوره نخست خودش رو به اتمام رسانده  و دوره جدید در هفته آینده آغاز می شود و فعلاً به شنا دوچرخه تسلط د...
12 تير 1395

احوالات علی کوچولو9خرداد95

  علی کوچولوی ما که این روزا دوران بد شیرین زبونیشه. همه کلمات رو شکسته بسته تکرار میکنه. شخصیت ها رو کاملاً میشناسه از دبا، آگله(غزاله)، نسین(نسرین)، اضا(رضا)، ننس(نرگس که همکلاسی ایشان می باشد و در صبحی که در مسیر مهد بودیم با دیدن ایشان گفت:مامان!ننس)،عمه کبان(ارغوان)، آگاجون(که هر وقت میگه یاد قیلم عروسی به سبک ایرونی میافتم)، عسیس(عزیز)، پاچو، بیشین، باوو(بادوم)،پسی(پسته) و بسیار لغت دیگر که در ذهنم نیست. روز 16 اردیبهشت هم که مبعث بود علی آقا برای اولین بار رفتن سلمانی و موهای مبارک رو اصلاح فرمودند.قابل ذکر است که عین آمار پدرشان سرشان رو یه ربع نگه داشتند تا آقای آرایشگر بتونه کار خودش رو انجام بده. بعدش هم که اومدن ...
9 خرداد 1395

احوالات این روزای آویسا9خرداد 95

با سلام به دوستان گلم انشاءالله همیشه وهر  کجا هستین خوش و خرم باشین. خواستیم کمی از احوالات این روزهایمان بنگاریم که هم درد دلی بنماییم و هم خاطره ای برا گلکانمان در آینده ای نه چندان دور بخوانند که چه بودند و چه شدند. دخترکمان آویسا خانوم که کلاً گاهی به جنگ هستن و گاهی به صلح با برادرشان. گاهی بر سر دوچرخه جدید برادرشان نزاع دارند و گاهی به صلح درحال بازی. اینروزها وقتی باهم تنها میشویم میاد در گوشمان که مامان میشه برام یه خواهر بیاری من خیلی دلم خواهر میخواد ومن تنها سکوت و ایشان پناه به پدر میبرند و بسیار این خواسته شان این روزها تکرار میشود. بگذریم جدیدا هم کلاس شنا ثبت نامشان کردم البته قبل ...
9 خرداد 1395

شنبه18اردیبشهت95

هفته ای که گذشت... اینروزهایمان کمی متلاطم است مخصوصاٌ در هفته ای که گذشت. باباحاجی یکشنبه به شمال بازگشتند و مامان حاجی از جهت چکاب با هزار خواهش در تهران ماندند. در وسط هفته به خانه دایی بهزاد رفتیم و سری به مامان حاجی زدیم البته بماند دردسرهای خانه نو عروس و داماد با هزار وسایل تازه و نو و علی کوچولو و دنیایی که برایش باز شده بود و این وسط من و زن دایی مینا و گاهی هم مامان حاجی درصدد مهار شیطنت های آقا بودیم. روز سه شنبه هم قرار بود باباجون و مامان جون تشریف ببرن کربلا یه سری تا خانه آنها هم رفتیم . روز چهار شنبه هم بنده مرخصی گرفتم تا مامان حاجی حداقل یه روزدر منزل ما باشند اون هم با شیطنت های خواهر برادر خانه تبدیل به میدان ...
18 ارديبهشت 1395